.::فهمیدن::.
خالق هستي اين تاجها به خاطر چيست؟ خداوند پاسخ داد : زيرا صد نسل ديگر ، مردي به نام اکيوا ، معناي حقيقي اين نقش ا را فاش خواهد کرد .
موسي گفت : تفسير اين مرد را نشانم بده . خداوند موسي (ع) را به آينده برد و او را در کلاس درس اکيواي روحاني گذاشت. شاگردي پرسيد : استاد ، اين تاج ها براي چه بالاي بعضي از حروف نقش شده اند ؟ اکيوا گفت:
((نمي دانم . فکر مي کنم موسي هم نمي دانست . اما او از بزرگترين پيامبران بود و اين کار را کرد که نشان دهد با وجود آن که نمي توانيم تمامي دستورات خداوند را بفهميم ، بايد آن چه را که مي خواهد انجام بدهيم . )) و موسي از پروردگار عذر خواست .
.:: دنيا آنجور است كه خودت هستي ::.
هي پيري ! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟
پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟
گفت: مزخرف !
پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور
بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.
پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟
گفت: خب ! مهربونند.
پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور !
.:: خنده ::.
گفت دلم گرفته تحمل نا مهربوني ها رو ندارم.
.گفتم ولي زندگي برا من قشنگه ، سختي هامو يه پيام از طرف خدا مي دونم ، دردامو هيچ وقت بزرگ نمي دونم ، از هر فرصتي برا شادي و خنده و خوشي استفاده مي کنم ، دلمو پره از اميد ، مگه ديروز که اين همه غصه خوردي امروز اتفاقي افتاد ؟ ولي لذت شادي و دلخوشي من سالهاست که با منه .
نفس عميقي کشيد و گفت اشتباه مي کني ، زندگي فقط خنده نيست ، خيلي موقه ها بايد گريه کرد تا معني خنده رو فهميد ، درک شادي بدون غصه ممکن نيست . بايد معني شب رو درک کني تا روز رو با تمام وجودت احساس کني . زندگي نصفش خنده است و نصفش غم و ...
نگاهي به قيافه من کرد و بلند شد و رفت .
و من ساعتها درباره حرفش فکر کردم ...و در آخر به طرز فکرش خنديدم . !
.:: به عنوان مقدمه شروع دوباره ::.
سلام
بعد از ماهها دوباره مي خواهم بنويسم .در اين مدت که نبودم اتفاقات زيادي رخ داده .تجربه هايي داشتم که بعضي هاشان يک بار در تمام طول عمر يک شخص اتفاق مي افتند.
حال مي نويسم ، خواه کسي بخواند خواه نخواند . بداند يا نداند .
اگر «او» نخواند گله اي نيست . «او» خود نيروي نوشتن است . چشمه جوشان ذهن ، پس «او» خود منت است و اگر بخواند باز هم منت است و چه زيباست بودن و نبودنش که در هر حال منت است و لطف از «او» به من کوچک و ناچيز .
حرفهاي دلم را براي «او» مي نويسم و از «او» براي دل خودم.
از غايت عشق مي خواهم ياري ام کند ، تا عشق «او» را تباه نکنم . از «او» به او برسم . او که اين موهبت را به من و «او» داد ، او که عشق را درصورت «او» بر من نماياند و او که من و «او» را آفريد تا او را بپرستيم .
از او مي خواهم نگاهم کند و دست به آسمانش مي گيرم و سجده گاه سحرگاهم را با آواز قنوت سنگين مي کنم .
از شما دوست مهربانم تشکر مي کنم که زحمت مي کشي و سر مي زني .
.::20 سال پیش::.
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوه مینوشید پیدا کرد ...
در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید: چی شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!
زن که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
زن در حالی که روی صندلی کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم !
ادامه مطلب
.::امتحان پایان ترم::.
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند:
«ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»
استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....
آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.
سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند.
سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟!

.::ایثار::.
سالها پيش ، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون خانواده اش به او بود. او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.
او را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي شد، به دکتر گفت:
آيــــا من به بهشت مي روم؟!
پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند!
.::لباس های کثیف زن همسایه!::.
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت:
«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباسشویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم!»
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده میکنیم، آنچه میبینیم به درجه شفافیت پنجرهای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که بهجای قضاوت کردن فردی که میبینیم درپی دیدن جنبههای مثبت او باشیم؟
.:: نامه ای به خدا ::.
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا!
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند.
.:: چه دلپذیراست ::.
چه دلپذیر است
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
و گرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیر و نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم .
خدای رحیم! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس.
.:: قدرت كلمات ::.
چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است
به دو قورباغه ديگر گفتند : ديگر چاره ايي نيست. شما به زودي خواهيد مرد. دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد به زودي خواهيد مرد.
بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد. بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار. اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد. وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند: مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي؟ معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند.
.::باران::.
باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه
مي خورد بر مرد تنها
مي چکد بر فرش خانه
باز مي آيد صداي چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شيشه تنهايي افتاده
نمي دانم ، نمي فهمم
کجاي قطره هاي بي کسي زيباست
نمي فهمم چرا مردم نمي فهمند
که آن کودک که زير ضربه شلاق باران، سخت مي لرزد
کجاي ذلتش زيباست
نمی فهمم
کجاي اشک يک بابا
که سقفي از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روي همسر و پروانه هاي مرده اش، آرام باريده
کجايش بوي عشق و عاشقي دارد
نمي دانم
نمي دانم چرا مردم نمي دانند
که باران عشق تنها نيست
صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست
کجاي مرگ ما زيباست
نمي فهمم
ياد آرم روز باران را
ياد آرم مادرم درکنج باران مرد
کودکي ده ساله بودم
مي دويدم زير باران ، از براي نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه هاي پست شهرآرام جان مي داد
فقط من بودم و باران و گِل هاي خيابان بود
نمي دانم
کجــــاي اين لجـــــن زيباست
بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاريست براي عاشقان مست
خدا هم خوب مي داند
که اين عدل زميني ، عدل کم دارد
.:: جنون عشق ::.
ماشین رو زد کنار اتوبان و موبایل رو درآورد و شماره گرفت!
الو ... الو ... حمید ! تورو خدا قطع نکن، فقط گوش کن، منو ببخش ! از این حرفی که زدم منظوری نداشتم، نمیتونم حتی تصور کنم که بدون تو زندگی می کنم،
الو .... ( قطع تلفن )
اشک تو چشای قشنگ دختر جمع شده بود.
حرکت کرد!
۶۰ ....۸۰....۱۰۰....۱۲۰....۱۴۰... و ....
چشم هاشو بست
۱۶۰ و .....
موبایل دخترک زنگ زد! ولی کسی نبود که جواب بده!
(پیغام گیر گوشی فعال شد)
--- الو ، سلام نازنینم، چرا جواب نمیدی؟
از دستم ناراحتی؟ می دونم که تند رفتم، منم نمی تونم بدون تو زندگی کنم!
الو... !
چرا جواب نمیدی ! الو ...
.:: پاره آجر لازمه؟ ::.
روزی مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت زياد از خيابان خلوتي مي گذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان، پسركي پاره آجري را به سمت آن مرد پرتاب كرد.
پاره آجر به اتومبيل آن مرد برخورد كرد. مرد به سرعت توقف كرد و از اتومبيلش پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه سنگيني ديده است.
به طرف پسرك رفت و او را مورد عتاب قرار داد.
پسرك گريان و نالان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو جايي كه برادر فلجش روي زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك با گريه گفت: آقا آنجا خيابان خلوتي است.
برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من چون توانايي بلند كردن او را ندارم براي اينكه شما را متوقف كنم مجبور از پاره آجر استفاده كنم و مرد بسيار متأثر شد...
و هرگز در زندگي آنقدر با سرعت حركت نكنيد كه ديگران براي جلب توجه شما، پاره آجر به سويتان پرت كنند.
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.
اما بعضي از اوقات به او گوش نمي دهيم و با سرعت و همه تلاشمان به دنبال اهداف خود هستيم.
گهگاه براي جلب توجه ما خدا مجبور مي شود پاره آجر به سمت ما پرتاب كند.


